المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
409
مروج الذهب ( فارسى )
روى تپه سرخ بديدند كه هاجر و اسماعيل زير آن بودند و هاجر اطراف آب را سنگ چيده بود كه از جريان آن جلوگيرى كند روايت كردهاند كه پيمبر صلى الله عليه و سلم فرمود « خدا ما درمان هاجر را رحمت كند اگر بخل نميكرد و بوسيله سنگهائى كه چيده بود مانع جريان آب زمزم نميشد آب بر اين سرزمين جارى شده بود » پيشروان به هاجر سلام كردند و اجازه خواستند فرود آيند و آب بنوشند . هاجر با آنها انس يافت و اجازه فرود آمدن داد و آنها نيز سوى كسان خويش كه از دنبال ميامدند باز رفتند و خبر آب را با ايشان بگفتند و با اطمينان بدره فرود آمدند و از وجود آب خوشحال شدند و از نور پيمبرى و محل بيت الحرام كه دره را روشن كرده بود خرسندى كردند . اسماعيل داراى زن و فرزند شد و بخلاف زبان پدر به زبان عربى سخن گفت . و ما سخنانى را كه مردم از قحطانى و نزارى در اين باب و در بيان ازدواج ابراهيم با دختر عملاقى گفتهاند در اين كتاب و جاهاى ديگر آوردهايم . ابراهيم از ساره اجازه گرفته بود كه براى ديدن اسماعيل برود و ساره اجازه داده بود وقتى به مكه رسيد اسماعيل به شكار رفته بود و مادرش هاجر نيز همراه وى بود ابراهيم به جداء دختر سعد و همسر اسماعيل سلام كرد كه جواب سلام او را نداد به دو گفت « مىشود اينجا فرود آمد ؟ » جداء گفت « نه به خدا » گفت « صاحب خانه كجاست ؟ » گفت « اينجا نيست » ابراهيم گفت « وقتى آمد به او بگو ابراهيم بعد از احوالپرسى از تو و مادرت ميگويد آستان خانهات را عوض كن » و بلا فاصله بسوى شام برگشت وقتى اسماعيل با هاجر بازگشت و دره را ديد كه روشن شده و گوسفندان رد پا را بو ميكشند بهمسر خود گفت « مگر پس از رفتن من خبرى شده است ؟ » گفت « بله پيرهمردى پيش من آمد » و قصه را بگفت اسماعيل گفت « اين پدر من خليل الرحمان بود و گفته است كه تو را بيرون كنم پيش كسان خود برو كه خير ندارى . »